![]() |
||
| Back to Home page | ||
|
نویسنده : سروش خدمت سروران گرامی! هفته میگذرد که قصد نوشتن این مطلب را در سر می پرورانم. و هر هفته به یک دلیل به جا و یا بی جا بهتر بگویم، بهانه ای برای خودم میتراشم که به نوعی از زیر این کار شانه خالی کنم. تا اینکه مطلب ترجمه شده همکاری دیرین خود را که هفته گذشته در مجله چاپ شده بود چند بار خواندم. براستی که جناب سلیمیان قلم پرتوانی دارند، بگونه ای مطلب را پرداخته بودند که همان اثری که در ذهن داشتند را به خواننده مطلب القاء میکرد. در این مطلب که بنام "زندگی" در مشاره قبل به چاپ رسید، صحبت در یک پیغام خلاصه میش و آن این است که "وقتی که یک انسان رویاهای خود را از دست داد در حقیقت مرده است" و همین جمله مرا جرئت داد که در مورد کنسرت خودم بنویسم. برای آن دسته از عزیزانی که من را نمی شناسند مختصراً عرض کنم در سالهای آخر دبیرستان در مسابقات کانون فرهنگ و هنر استان خوزستان مقام بالا را در قسمت صدا بدست آوردم و این تازه اول کار بود که با مسافرت به اردوی رامسر با هنرمندانی آشنا شدم که بسیار بیشتر می دانستند. و برای اولین بار دریافتم که در واقع هیچ اتفاق فوق العاده ای نیافتاده و آن همه جار و جنجال جوانی برای خانواده ام بیشتر یک دل نگرانی بوجود آورده و بس. در جمعه شبها در باشگاه گمرک اهواز با یک گروه موزیک پاپ به اجراء برنامه می پرداختم. که در یکی از آن شبها دبیر فیزیک جناب علوی که از بچه های جنوب شهر تهران بود و به تازگی با دختر یکی از فامیلهای سرشناس عرب اهواز نامزد شده بود به باشگاه گمرک آمده بود. در انتهای شب که نوبت من میشد که آهنگهای آرام را بخوانم در میان آهنگ دوم خود که از آقای ستار بود، نامزد آقای علوی گردن کلفت یک کاغذ به دستم داد که در آن نام آهنگ فرنگیس از آقای سیاوش قمیشی بود، نا گفته نماند که آقای قمیشی از بچه های اهواز است و اتفاقاً یه جورایی او هم جزء یک خانواده بسیار معرف و متنفذ آن دوران بشمار می رفت، بماند کاغذ را در جیب گذاشتم و با افتخار تقاضای نامزد دبیر فیزیک عزیز را به نحوی اجراء نمودیم. بی خبر از همه جا روز شنبه در دو ساعت دوم درس فیزیک داشتم. مطابق معمول جناب آقا علوی که بیشتر شبیه هنرپیشگان هالی وودی لباس می پوشید و بسیار در دروسی که تدریس می کرد مسلط بود وارد شد و مثل همیشه که جیک کسی در زمان کلاسهای او در نمی آمد سکوت برقرار بود تا ایشان اجازه نشستن دادند. در میان سی و دو نفر دانش آموز در آن کلاس فقط من بودم که در دلم احساس نزدیکی به او می کردم و احساس می کردم که من با دیگران فرق دارم چون که او میداند من یک هنر دیگری هم در کنار کارهای دیگرم دارم. در همین تفکرات بودم که با همان صدای دورگه که داشت گفت، سروش بیا جلوی تخته و به دوستانت نشان بده که درس هفته گذشته را که در مورد آینه ها بوده بهتر بفهمند. بنده که تقریباً یک نیمچه لبخندی بروی لبهام بود و تصور می کردم که او بعد از نام سروش میخواهد از هنرم برای دوستانم تعریف کند – یکباره یخ زدم- و بعد از چند ثانیه سکوت مرگ آور و در حالی که صدای تالاپ تلوپ قلبم گوشم را آزار می داد، فاصله صندلی خود تا جلوی کلاس را طی کردم. با اینکه چندین بار با زبانم لبهایم را تر می کردم با اینحال با لبهای خشک و با صدایی که به درستی از ته چاه در می آمد گفتم ، استاد چه کار کنم. آقای علوی با یک حرکت سریع بطرف من چرخید و گفت: همانطوری که بدون تاخیر هر آهنگی که بهت میگویند را می خوانی می خواهم برای دوستانت درس هفته گذشته را تکرار کنی. خلاصه بعد از چند جمله بی سرو ته و مطالب نه چندان شفاف، او گفت سروش برایت یک خبر دارم. تعطیلات عید نوروز نزدیک است من از تو می خواهم که یک کتاب فیزیک برایم بنویسی. یعنی از ابتدا که عکس اعلاحضرت است تا نقطه پایان با تمام تصاویر و با همان جزئیات. او ادامه داد: اگر این کتاب را همراه خودت بعد از عید نیاوردی به دبیرستان دیگر نیا. چون که فایده ای ندارد و من از تمام قدرتم استفاده میکنم تا تو در این سال مردود شوی. حالا برو و سرجایت بنشین. تا یکی دو روز قضیه را جدی نمی گرفتم، ولی شدیداً مضطرب بودم ولی در انتها بخاطر اینکه مردود شدن برای من از مردن مهمتر بود کتاب را شروع کردم و تا آخر آن را خواندم و نوشتم. تازه درک کردم که درس خواندن چقدر لذت دارد و به هیچ عنوان هم مشکل نیست. ولی دیگر فرصت تمرین و اجراء برنامه موزیک برایم نمانده بود در نتیجه گروه موزیک را کنار گذاشتم. به سفارش پدرم تمرکز خود را کاملاً در جهت درس و تحصیل گذاشتم تا به موقع و در فرصتهای بعدی کار موزیک که حال برایم فقط یک سرگرمی شده بود را ادامه دهم. در سال اول تکنولوژی بودم که صحبت هایی درباره تغییر رژیم به گوش می رسید و بعد از آنهم جنگ لعنتی و .... خانه بدوشی ها و جابجایی های اجباری. تنها زمانی به موزیک فکر می کردم که صدای ناهنجاری را به نوعی از رادیو و یا تلویزیون می شنیدم ولی دوباره مسئولیتهای خانواده و ادامه تحصیل در خارج. در سال ورود به کانادا در شهر ویکتوریا یک کنسرت موفقی را برگزار کردم و بعد از آن در سال 1987 یک نوار با هشت آهنگ به اتمام رساندم و در مسافرتی که به شهر فرشتگان داشتم متوجه شدم که اصولاً دیدگاه من با زندگی با افراد فعال در عالم موزیک در سالیان دراز به گونه ای متفاوت است که به هیچ عنوان مکانی را برای خود حتی در تصوراتم هم نمی یابم. در نتیجه دوباره همه چیز به فراموشی سپرده شد تا اینکه در کلاسهای دسته جمعی آواز شرکت کردم. ذوق و شوق خواندن را در دلم دوباره احیاء شد و حال و قبل از اینکه کاملاً دیر شود قصد اجراء آهنگهایی را در کنار یک گروه موسیقی با تجربه و تحصیل کرده در پنجم ماه آگوست را دارم.؟؟؟؟؟ خوب میدانم که بسیاری از شما بسیاری از کارهایی که همیشه در سر داشتید را به انجام نرسانده اید. چه بسا که در طول روز به آنها فکر می کنید ولی هنوز هم امکانات و مسائل به شما فرصت انجام آرزو و یا رویای تان را نداده. برای شما یک خبر دارم به گونه ای که ما زندگی می کنیم، هیچگاه این امکان که همه کارها به پایان برسد و یک فرصت طلائی بوجود آید تا شما و من در آن زمان به طرف آرزوها و رویا هایمان قدم برداریم نخواهد رسید. شاید باید همین امروز یک نقشه کوتاه و یا بلند مدت برای تحصیل آن آرزوها بکشیم چون که چه بسا فرداها بسیار دیر باشد. حال شما سروران عزیز با آمدنتان به این کنسرت می توانید به من و امسال من نشان بدهید که برای محقق کردن یک آرزو هیچ وقت دیر نیست. اگر ما آنرا همین امروز شروع کنیم. خداوند خرد نگهدارتان.
|