Back to Home page  
 

 

نویسنده : خانم حسین خانی

به نظر نیچه هنرمند روح آزاده ای است که دلداده رموز عشق و زندگی است او دیونوس را خداوندگار موسیقی و شعر و آپولون را خدای هنرهای بصری می داند. هنر حقیقی ضد نیهیلیسم و ضد مسیحی است که پیوسته زندگی و حیات و توانمندی را موجب می گردد. او هنر را برتر از حقیقت انتزاعی فلسفه می داند و می گوید اگر هنر نبود حقیقت ما را نابود می کرد اینجا منظور همان حقیقت افلاطونی است. او زیبایی را چیزی می داند که مستلزم سیر و صعود به حالتی غیر خود است و در این حالت است که چهره اش نمایان می شود و این سیر و صعود جز در حیطه خلسه و طرب به گونه ای دیگر نمودار نمی گردد. او می گوید زیبایی در حالت خلسه و طرب نمایان می شود و در نتیجه میان خلسه و زیبایی یک پیوند و یگانگی موجود است او زیبایی را موجب لذت و خرسندی می داند و زیبایی نیرویی است که ما را به عالم وجد و بی خودی هدایت می کند. هنر در حقیقت لذت زیستن و زندگی کردن است و زندگی همان اراده معطوف بر قدرت یعنی زندگی نیرویی است که در پی گسترش و چیرگی بر جز خود است. نیچه تاکید می کند که هیچوقت نپرسید هنر چه بهره ای برای زندگی دارد؟ زیرا هنر والا زندگی را بارور می کند و هنر نا فرخنده زندگی را سرکوب می کند و ادامه می دهد که هنر چیزی است که آدمی را از دلزدگی و خودکشی می رهاند. همانطور که یونانیان در حیطه هنر توانستند وجود خود را از نیستی برهانند یعنی ؟؟؟؟؟ بلکه حضور در لحظه و در زمان است.

 

به واسطه هنر آپولونی به زشتی چیره شدند و هنر را مانند نقابی بر چهره زشت هستی زدند و بواسطه هنر دیونوسی در معرفی تلخکامی تراژدیک قرار گرفتن احساس والایی را در وجود خود زنده کردند. شلایر ماخر و کی یرکه گور دو فیلسوف آلمانی هستند که با تامل در تجربه دینی به تجربه زیبایی شناسی رسیدند. برای شلایرماخر گرچه که دین نمادی حسی دارد. ولی همه دانش ها به نوعی از شهود بنیادی دین بهره می گیرد او مسیحیت را از نبوغی دینی مثل نبوغ هنری می داند. کی یرکه گور پایه گذار فلسفه اگزیستانس می خواهد از طریق از طریق تحلیل تقرر ظهوری و اگزیستانس به درک وجود مطلق برسد. فردیت بنیاد همه چیز و فرو رفتن در کلیت چیزی جز رهایی مسئولیت و هستی اصیل انسان نیست. فلسفه او فلسفه زندگی و وجود است او با مسبحیت در ستیز بود و اصل و هدف زندگی را لذت و خوشی صرف می داند و به لحظه می اندیشد. او مرحله دوم حیات انسان را بالاتر از مرحله هنرمندی و به مساحت اخلاق مرتبط می دانست. در نتیجه اینجا انسان اخلاقی دارای تکلیف می گردد و آن تملّک نفس و خویشتن داری است. انسان اخلاقی با پذیرش تعهد در برابر خدا مسئول می گردد. اینجا است که او به رستگاری حقیقی می اندیشد ترک احساسات شاعرانه و گذشت از ازدواج و عشق و عاشقی او را به عمیق ترین حد وجودش سوق می دهد که منشاء ارتباط او با خداست و جاودانگی را برای او می آورد چیزی که جدا از زمان نیست بلکه حضور در لحظه و در زمان است.